4:27 PM 5/6/2012
سلام بابای خوبم
شنیده ام سلام یکی از اسم های شماست، راست می گویند؟
داشتم برایتان از سفرمان تعریف می کردم. از کربلا گفتم و فقط کاظمین مانده! راستش الآن که حدود یک ماه از سفرمان می گذرد، احساس می کنم آنطور که باید خاطراتم شفاف نیستند. فقط یادم می آید، به خاطر بمب گذاری هایی که در چند شهر عراق شده بود، همه ی شهرها به حالت آماده باش در آمده بودند.
در بغداد هم قرار بود جلسه ای با حضور سران عرب تشکیل شود. همین موضوع باعث تشدید بحران می شد. به همین خاطر هم بود که مسیر حدود یک ساعته (شاید هم کمتر) از بغداد به کاظمین چندید ساعت طول کشید.
ترافیک خیابانهای بغداد ،بعد از چند روز من را یاد ترافیک خیابانهای تهران انداخت. خانمهایی با لباس کم! گه گاه در کنار خیابانها دیده می شدند. اینطور صحنه ها باعث می شد بیشتر باورم شود که دیگر ایران نیستیم :)
ساعتها پشت بازرسی خیابان ها که ماشینها دانه دانه ازشان عبور می کردند معطل ماندیم.
8:10 AM 5/7/2012
راننده ی عرب زبان مهربانمان - سید علی - آنقدر عصبی شده بود که گهگاه که ماشینها راهش را می گرفتند زیر لب غرغر میکرد و احتمالا فحش می داد. بوی سیگارش قسمت چپ ماشین می پیچید و این به خستگی و کلافگیِ هم-سفرانمان اضافه می کرد. از آنجایی که می ترسیدیم با ما لج کنند و در راه اذیتمان کنند، غیر از غرغرهای خرد خردِ همسفران و حرفهایی که انگار به در می گویند که دیوار بشنود، هیچ برخورد مستقیمی با ایشان نمی شد.
راننده ی یک ماشین شاسی بلند برای اینکه ماشینهای دیگر را دور بزند از توی ماسه های کنار خیابان سعی داشت خودش را به بازرسی نزدیک تر کند. وقتی می خواست از حاشیه ی خیابان پایین بیاید، چرخ پشت ماشین در ماسه ها گیر کرد و تا وقتی که نگاه ما ایرانی ها به ماشین بود، نتوانستند ماشین را از جایش تکان دهند! عجب قدرتی دارند این ماسه ها!
نوبت ما رسید تا از قسمت بازرسی بگذریم. سید علی که خیلی کلافه شده بود، برایشان توضیح داد که زائران ایرانی داخل ماشین هستند. یک نیروی نظامی که نمی دانم سروان بود سرگرد بود یا چه بود در را باز کرد و داخل اتوبوس شد.
با لبخندی که نمی دانم برای چه بود! (شاید برای اینکه نترسیم لبخند می زد و سعی داشت خاطره ی تلخ آن 8 سال را از ذهن ما و خودش پاک کند! و شاید هم حس برتری می کرد و تسلط و این احساس خوبی بهشان داده بود!) دستی بر سر یکی از بچه ها کشید و از یک نفر پرسید زائر؟ ایرانی؟ و بعد هم با لبخند به گمانم چیزی گفت و خارج شد.
ماشین حرکت کرد...
ساعت به گمانم حدود 5 بود که به کاظمین رسیدیم. آماده کردن مقدمات کار، از ناهار گرفته تا تحویل گرفتن اتاقهای هتل به نظرمان بسیار طول کشید! چون از زمان حرکت تا آن ساعت از ماشینها پیاده نشده بودیم و نمازهایمان داشت قضا می شد (از شما چه پنهان! نمی دانیم قضا شد یا نه!!!)
بسیار عصبانی بودیم. بسیار عصبانی! با خواهش و التماس از مسئول هتل اتاقی خواستیم که بشود تویش چند رکعت نماز خواند. به نوبت وضو می گرفتیم و روی زمین نماز می خواندیم!
هتل در چند قدمی حرم بود.
کاظمین هم مثل یک روستا بود، ولی احتمالا شهریتش بیشتر از کربلا بود. نمی دانم شاید هم چون ماشین از داخل شهر عبور کرد اینطور فکر می کنم. ما را در پارکینگی از اتوبوس پیاده کردند و خودمان را به دستور آنها در یک ون چپاندیم! خیلی صبر کردیم تا راننده سوار شود! با بی اعتنایی بسیار زیادی ایستاده بودند و با هم حرف می زدند و گهگاه که هم-مسافرانمان کلافه می شدند و چیزهایی به فارسی بلغور می کردند تا بهشان بفهمانند که زودتر حرکت کنید، نگاه غضب آلودی به ما می کردند!
توی کاظمین آدم مدام یاد کاروان اسرای کربلا می افتاد! غریب... مظلوم... بی کس...!
مغازه های شهر مثل بازار بزرگ تهران بود، از کنار چند پلاستیک فروشی رد شدیم و به ایست بازرسی رسیدیم. این ایستگاه بر سر کوچه ای بود که به خانه های وکیل کاظم(بهشان سلام برسانید) و وکیل محمد تقی(بهشان سلام برسانید) منتهی می شد.
دو خانه در کنار هم، با گلدسته هاو گنبدهایی قرینه! جای وکیل رضا(بهشان سلام برسانید) بسیار بسیار در کنار پدر و پسرشان خالی بود.
هرچند غربت تمام فضای شهر را پرکرده بود، اما آنجا کمی می شد غریب بودن وکیل رضا(بهشان سلام برسانید) در ایران را هم حس کرد... وقتی جدا از پدر و پسرشان هستند...
چیز جالبی که نظرمان را به محض ورود به حیاط خانه های وکیلهای عزیزتان، به خودش جلب کرد، معماری بسیار آشنای آنجا بود.
انگار داشتی در حیاط خانه ی وکیل رضا(بهشان سلام برسانید) قدم می زدی!
جالب-تر اینکه انگار معماری، فرهنگ را هم منتقل می کند! چون برخلاف خانه ی وکیل حسین (بهشان سلام برسانید) آقایان عرب در کنار همسر و فرزندانشان روی فرش های پهن شده در حیاط نشسته بودند :)
کاظمین بهترین و ارزانترین سوغاتی های عراق را داشت ولی اگر کسی مشورت بخواهد، بهشان پیشنهاد نمی کنم برنامه ی خرید سوغاتی هایتان را برای آنجا بگذارند! چون احتمال اینکه آنجا بروید و زمان مناسبی برای خرید باشد، کم است و زمان کم-تر!
برایتان گفته بودم که برنامه ی سفر سامرا بخاطر بمب گذاری ها ،از برنامه ی سفرمان حذف شد؟
خانه ی وکیل حسن عسکری (بهشان سلام برسانید) و علی نقی (بهشان سلام برسانید) را گرو نگه داشته ایم برای سفر بعد. بابا جان به نظرتان دعوتمان می کنند؟
امیدوارم...
راستی، می گویند آنجا محل تولد وکیل مهدی جان (بهشان سلام برسانید) هم هست. امیدوارم یک روز(و بیشتر از یک روز) به آنجا سفر کنم...
بابا جان! شنیده اید که می گویند می توانید برای وکیل مهدی نامه بنویسید و به دست آبهای روان بیندازید تا آن را به دست ایشان برسانند؟ زمینه های تشنه ی محله ی ما، تمام آب های روان را دزدیده اند... از وقتی این را شنیده ام، هرجا آب روان نباشد احساس می کنم صدای من به ایشان نمی رسد... :(
باز هم برایتان می نویسم
ارادتمند
ج.آبوتِ در حال تغییر

نظرات ()