آرشیو بابا کیه؟ صندوق پستیم
 

4:27 PM 5/6/2012

سلام بابای خوبم

شنیده ام سلام یکی از اسم های شماست، راست می گویند؟

 

داشتم برایتان از سفرمان تعریف می کردم. از کربلا گفتم و فقط کاظمین مانده! راستش الآن که حدود یک ماه از سفرمان می گذرد، احساس می کنم آنطور که باید خاطراتم شفاف نیستند. فقط یادم می آید، به خاطر بمب گذاری هایی که در چند شهر عراق شده بود، همه ی شهرها به حالت آماده باش در آمده بودند.

در بغداد هم قرار بود جلسه ای با حضور سران عرب تشکیل شود. همین موضوع باعث تشدید بحران می شد. به همین خاطر هم بود که مسیر حدود یک ساعته (شاید هم کمتر) از بغداد به کاظمین چندید ساعت طول کشید.

ترافیک خیابانهای بغداد ،بعد از چند روز من را یاد ترافیک خیابانهای تهران انداخت. خانمهایی با لباس کم! گه گاه در کنار خیابانها دیده می شدند.  اینطور صحنه ها باعث می شد بیشتر باورم شود که دیگر ایران نیستیم :)

ساعتها پشت بازرسی خیابان ها که ماشینها دانه دانه ازشان عبور می کردند معطل ماندیم.

 

8:10 AM 5/7/2012

راننده ی عرب زبان مهربانمان - سید علی - آنقدر عصبی شده بود که گهگاه که ماشینها راهش را می گرفتند زیر لب غرغر میکرد و احتمالا فحش می داد. بوی سیگارش قسمت چپ ماشین می پیچید و این به خستگی و کلافگیِ هم-سفرانمان اضافه می کرد. از آنجایی که می ترسیدیم با ما لج کنند و در راه اذیتمان کنند، غیر از غرغرهای خرد خردِ همسفران و حرفهایی که انگار به در می گویند که دیوار بشنود، هیچ برخورد مستقیمی با ایشان نمی شد.

 

 راننده ی یک ماشین شاسی بلند برای اینکه ماشینهای دیگر را دور بزند از توی ماسه های کنار خیابان سعی داشت خودش را به بازرسی نزدیک تر کند. وقتی می خواست از حاشیه ی خیابان پایین بیاید، چرخ پشت ماشین در ماسه ها گیر کرد و تا وقتی که نگاه ما ایرانی ها به ماشین بود، نتوانستند ماشین را از جایش تکان دهند! عجب قدرتی دارند این ماسه ها!

 

نوبت ما رسید تا از قسمت بازرسی بگذریم. سید علی که خیلی کلافه شده بود، برایشان توضیح داد که زائران ایرانی داخل ماشین هستند. یک نیروی نظامی که نمی دانم سروان بود سرگرد بود یا چه بود در را باز کرد و داخل اتوبوس شد.

با لبخندی که نمی دانم برای چه بود! (شاید برای اینکه نترسیم لبخند می زد و سعی داشت خاطره ی تلخ آن 8 سال را از ذهن ما و خودش پاک کند! و شاید هم حس برتری می کرد و تسلط و این احساس خوبی بهشان داده بود!) دستی بر سر یکی از بچه ها کشید و از یک نفر پرسید زائر؟ ایرانی؟ و بعد هم با لبخند به گمانم چیزی گفت و خارج شد.

 ماشین حرکت کرد...

 ساعت به گمانم حدود 5 بود که به کاظمین رسیدیم. آماده کردن مقدمات کار، از ناهار گرفته تا تحویل گرفتن اتاقهای هتل به نظرمان بسیار طول کشید! چون از زمان حرکت تا آن ساعت از ماشینها پیاده نشده بودیم و نمازهایمان داشت قضا می شد (از شما چه پنهان! نمی دانیم قضا شد یا نه!!!)

بسیار عصبانی بودیم. بسیار عصبانی! با خواهش و التماس از مسئول هتل اتاقی خواستیم که بشود تویش چند رکعت نماز خواند. به نوبت وضو می گرفتیم و روی زمین نماز می خواندیم!

 هتل در چند قدمی حرم بود.

کاظمین هم مثل یک روستا بود، ولی احتمالا شهریتش بیشتر از کربلا بود. نمی دانم شاید هم چون ماشین از داخل شهر عبور کرد اینطور فکر می کنم. ما را در پارکینگی از اتوبوس پیاده کردند و خودمان را به دستور آنها در یک ون چپاندیم! خیلی صبر کردیم تا راننده سوار شود! با بی اعتنایی بسیار زیادی ایستاده بودند و با هم حرف می زدند و گهگاه که هم-مسافرانمان کلافه می شدند و چیزهایی به فارسی بلغور می کردند تا بهشان بفهمانند که زودتر حرکت کنید، نگاه غضب آلودی به ما می کردند!

توی کاظمین آدم مدام یاد کاروان اسرای کربلا می افتاد! غریب... مظلوم... بی کس...!

 

مغازه های شهر مثل بازار بزرگ تهران بود، از کنار چند پلاستیک فروشی رد شدیم و به ایست بازرسی رسیدیم. این ایستگاه بر سر کوچه ای بود که به خانه های وکیل کاظم(بهشان سلام برسانید) و وکیل محمد تقی(بهشان سلام برسانید) منتهی می شد.

 

دو خانه در کنار هم، با گلدسته هاو گنبدهایی قرینه! جای وکیل رضا(بهشان سلام برسانید) بسیار بسیار در کنار پدر و پسرشان خالی بود.

هرچند غربت تمام فضای شهر را پرکرده بود، اما آنجا کمی می شد غریب بودن وکیل رضا(بهشان سلام برسانید) در ایران را هم حس کرد... وقتی جدا از پدر و پسرشان هستند...

چیز جالبی که نظرمان را به محض ورود به حیاط خانه های وکیلهای عزیزتان، به خودش جلب کرد، معماری بسیار آشنای آنجا بود.

 

انگار داشتی در حیاط خانه ی وکیل رضا(بهشان سلام برسانید) قدم می زدی!

جالب-تر اینکه انگار معماری، فرهنگ را هم منتقل می کند! چون برخلاف خانه ی وکیل حسین (بهشان سلام برسانید) آقایان عرب در کنار همسر و فرزندانشان روی فرش های پهن شده در حیاط نشسته بودند :)

 

کاظمین بهترین و ارزانترین سوغاتی های عراق را داشت ولی اگر کسی مشورت بخواهد، بهشان پیشنهاد نمی کنم برنامه ی خرید سوغاتی هایتان را برای آنجا بگذارند! چون احتمال اینکه آنجا بروید و زمان مناسبی برای خرید باشد، کم است و زمان کم-تر!

 

برایتان گفته بودم که برنامه ی سفر سامرا بخاطر بمب گذاری ها ،از برنامه ی سفرمان حذف شد؟

خانه ی وکیل حسن عسکری (بهشان سلام برسانید) و علی نقی (بهشان سلام برسانید) را گرو نگه داشته ایم برای سفر بعد. بابا جان به نظرتان دعوتمان می کنند؟

امیدوارم...

راستی، می گویند آنجا محل تولد وکیل مهدی جان (بهشان سلام برسانید) هم هست. امیدوارم یک روز(و بیشتر از یک روز) به آنجا سفر کنم...

بابا جان! شنیده اید که می گویند می توانید برای وکیل مهدی نامه بنویسید و به دست آبهای روان بیندازید تا آن را به دست ایشان برسانند؟ زمینه های تشنه ی محله ی ما، تمام آب های روان را دزدیده اند...  از وقتی این را شنیده ام، هرجا آب روان نباشد  احساس می کنم صدای من به ایشان نمی رسد... :(

 

باز هم برایتان می نویسم

ارادتمند

ج.آبوتِ در حال تغییر

| | |
comment نظرات ()
Karbala-O-Logue

10 آپریل 2011 - پترومهر

با عرض سلام خدمت بابای عزیزم

از احوال بنده خواسته باشید ملالی نیست جز دوری شما! دیشب خواب دیدم صدای دشمن شما می آید! خیلی ترسیده بودم! خیــــلی! شروع کردم به خواندن انواع و اقسام نامه هایی که شما برایم فرستاده اید. هرچه می خواندم صدا کمتر می شد. تا اینکه قطع شد! بابای مهربانم... الآن که دارم این را برای شما تعریف می کنم، احساس می کنم این خواب هم مثل یکی از نامه های شماست! انگار جواب فکر توی ذهن ِ دیروز ِ من است! داشتم فکر می کردم خواندن نامه های شما چه فایده ای دارد!!!

مهربانتر از همه. بابای مهربانی که کمتر یاد شما می افتم و کمتر برایتان می نویسم! می دانم اگر کمکها و محبتهای مالی و معنوی شما نبود هیچوقت از نوانخانه به اینجا نمی آمدم. شما بی نظیرترین متولی-یی هستید که می شناسم.

داشتم برایتان از سفر می گفتم. از... کربلا:

-          هتل از حرم فاصله دارد. به نظر خوب می رسد. می گویند برای نوری مالکی است!

-          چند ایرانی در قسمت آشپزخانه کار می کنند. این خیلی فضا را صمیمی تر می کند...(یکی از آنها در واکنش به دختری که خواهش کرد سر ماهی را در بشقابش نگذارند گفت: چیه بد نگات می کنه؟ :D این خیلی هیجان انگیز است که در یک جای دیگر دنیا آدم بتواند همچنین خواسته ای از کسی داشته باشد و همچنین جوابی بگیرد:D )

-          جابجایی مسافران به حرم بر عهده ی ماشینهای ون گذاشته شده است. مرتب به نظر می رسند و بسیار با انصاف تر از خیلی از ایرانی ها!

-          کوچه به کوچه یک محله امنیتی دیگر است. گاهی مغازه به مغازه! وقتی از یک محله ی امنیتی درونی تر به محله ی امنیتی بیرونی تر می روی، برای برگشت دوباره بازرسی می شوی. ون ها با دستگاه بازرسی می شوند که گویا به پلاتین پای آدمها هم حساس است! از چند محله امنیتی با ون می گذریم.

-          نرسیده به دو حرم که فاصله شان از توی عکسها خیلی کمتر است پیاده می شویم.

-          سیم کشی شهر آسمان خیابانها! را پرکرده است. گاهی مغازه دارها برای بستن چیزی دستشان را به سمت بالا دراز می کنند و یکی از قیطانهای پلاستیکی آویزان به سیمکشی خیابان را میکشند!  

-          چند مغازه در مسیر است. از آنها می گذری و به ایستگاه بازرسی اول می رسی. بازرسی می شوی!

-          بعد از بازرسی وارد بین الحرمین می شوی. سمت چپ خانه وکیل عباس(بهشان سلام برسانید) و روبرویت خانه وکیل حسین(بهشان سلام برسانید). جای عجیبی است ؛ هرچه هوشیارتر باشی!

-          کفشها به کشوانیه داده می شود. باز هم وارد بازرسی می شوی. این بار دقیق تر! با خادمهایی خوش-رو تر!

-          و بعد وارد حرم. سرپوشیده...زیبا...زیبــــــــــــــــــا و فقط همین!

-          می گویند خواهر وکیل حسین؛ زینب جان(بهشان سلام برسانید) از روی تپه ای شاهد جنگ بوده اند. فاصله ی آن تپه، تا محل شهادت برادرشان... بسیار بسیار بسیار، کمتر از تصوراتم بود. فاصله ی تپه هم از خیمه ها- محل استقرار خانواده ی وکیل حسین(بهشان سلام برسانید)-  بسیار کم بود! این یعنی همه به راحتی شاهد آنچه می گذشت بوده اند...همه...

-          از تپه ای نسبتا بلند پایین آمدن... آن هم با واهمه!... وقتی شیشه ی عمرت دارد روی زمین می افتد تا بشکند... داستانی دارد بابا...یاد "مادرشان" می افتم

(بهشان سلام برسانید)

-          از آرایش خیمه های می گفتند. اینکه با دقت و مهندسی ساخته شده بود. می گویند:

آرایش خیمه‏هاحالت نعل اسبی داشت،بگونه‏ای که جمع و جور بود،نه متشتت و پراکنده،تا قابل‏حفاظت بیشتری باشد.در پشت این خیمه‏ها خندق حفر شده بود تا از آن سمت، موردتهاجم قرار نگیرند.برخی از خیمه‏ها هم مخصوص سلاح یا نظافت بود. ‏خیمه‏ ها از این قرار بوده اند: 1-خیمه فرماندهی 2-خیمه امدادگران(اورژانس)3-خیمه سقاخانه و آبرسانی‏4-خیمه شهدا 5-خیمه انبار 6-خیمه نظافت و پاکیزگی 7-خیمه سنگری(فقط بعنوان‏سنگر استفاده می‏شده است)8-خیمه حضرت سجاد«ع‏»9-خیمه‏های یاران‏10-خیمه‏های بنی هاشم 11-خیمه‏های خانوادگی(زنها،بچه‏ها)12-خیمه حضرت‏زینب‏«ع‏»

-          بالای هر خیمه یک گنبد ساخته اند. هرچه سن کمتر، گنبد کوچکتر!

-          "تواضع" از سرتاپای خانه ی وکیل ابوالفضل می ریزد... هنوز مسقف نشده است. انگار یک گروه مالزیاییی مشغول کار در محل بودند. گروههای ایرانی هم که در قسمت دیگری کار می کنند، گهگاه دیده می شوند.

-          پسر بچه ای گم شده. گریه می کند. بغلش می کنم. گریه اش بند می آید. گمشده ها نزدیک است. تا به گمشده ها می رسم در را می بندند و می گویند "بعد از نماز". نماز شروع می شود. پسر بچه را روی پله ها می گذارم و می خواهم که جایی نرود. چهره اش ایرانی است ولی مطمئن نیستم زبانم را می فهمد! نماز شروع می شود. بچه باز نامطمئن می شود و گریه می کند. چند لحظه می گذرد و پسر بچه ای ایرانی بغلش می کند و با او صحبت می کنند. آرام می شود. 2 رکعت نماز تمام می شود. پریشان به دنبال بچه می گردم. چند صف عقبتر کنار پسر ایرانی نشسته است. پسر ایرانی مادرش را دیده و وقتی می خواسته او را به مادرش برساند مادر ناپدید شده است. روی بلندی می روم. مادر، با عبای روی سرش پریشان می گردد. نگاهش مضطرب است. چهره اش قرمز شده. این طرف و آنطرف می رود. بچه را بغل می کنم و دست تکان می دهم. یکی از خدام می بیند و او را بسمت من هدایت می کند. مادر مضطرب از بین نمازگزاران می دود. بچه را به آغوش می کشد. آرام می گیرد... به عربی و با اخم چیزی می گوید. بچه رویش را با خونسردی برمی گرداند.

یک لحظه به دلم می افتد "ما همینقدر به روی خودمان نمی آوریم که گم شده ایم... "

-          خانه ی وکیل عباس جایی دارد به اسم  بخش نذورات. هرچیزی در حرم می ریزند یا نذر می کنند در آنجا پذیرفته و فروخته می شود. ما هم چند دسته از پولهایی که در ضریح افتاده اند و تعدادی کاشی خریدیم.

-          لحظه ی تحویل سال نو آنجا بودیم. همه منتظر و شگفت زده از اینکه میکروفون به دست ایرانی ها افتاده است. گهگاه آقایی عرب میکروفون را می گرفت و تذکر می داد که بدلیل برنامه ی سال نو مراسمی تشکیل شده است. نیروهای امنیتی سراسیمه و نگران به نظر می رسیدند. مدام با بی سیم صحبت می کردند. سرشان را به اطراف می چرخاندند.  درگوشی صحبت می کردند. یکی جایش را به دیگری می داد. یکی می آمد، یکی می رفت...

یا مقلب القــــلوب و الابصار

یا مدبر اللیــــل والنــــــــهار

یا محول الــــــحول والاحوال

حول حالنا الی احسن حال

            خدا را شکر می کنم که این دعا عربی است و عربها هم می فهمند ما چه می گوییم. طبق قرار به محض تمام شدن مراسم بیرون آمدیم. مامورین کشوانیه مشغول حرف زدن بودند و کفشهایمان را درست نمی دادند. به جایی اشاره می کردند. نگاه کردم. دود بود!طبق آمار:  6 ایرانی کشته و بسیاری نیز از اعراب...

مجبور شدیم مسیر حرم تا هتل را پیاده برگردیم. وهمناک بود و هیجان انگیز. نگاه زن عربی که به نظر می رسید از پسربچه ای در مورد آن اتفاق می پرسد خشمگین بود! دو هتل باز هم بازرسی شدیم!

 

خیلی حرف زدم بابا!

قول می دهم خیلی زود از شهر بعدی برایتان بنویسم

راستی برایتان تعریف کردم؟ توی نجف چند مجسمه بود مثل مجسمه های یونانی؛ اما بدون سر! شما گفته بودید سرشان را ببرند؟!

 

ارادتمند

کربلایی جروشا

| | |
comment نظرات ()
Iraq-O-Logue

بابای مهربانتر از ... همیشه!

بابای بی نظیرم...

چند روزی است دارم سعی می کنم عراق-نامه ای برایتان بنویسم. می نویسم و پاک می کنم. چای چند تا چیز را خالی می گذارم و ادامه می دهم ، ولی هرچقدر می نویسم انگار یک دنیا حرف دیگر مانده است!

تصمیم گرفتم چرک نویس نوشته هایم را برایتان بنویسم تا در فرصت مناسبتری نامه ام را ادامه دهم.

عراق-نامه

قبل از سفر

'' احساس می کنم اینکه می گویند... ''

 (بابا جان! این قسمت را هنوز کامل نکرده ام!)

بعد ار سفر

'' راستش تصورم از عراق باچیزی که با آن روبرو شدم خیلی فرق داشت. عراق در نظرم کشوری بود مشابه عربستان با مردمی مهربانتر و دوستداشتنی تر!

شاید اگر از فقر مردم عراق می شنیدم یک لنز کمی خاک گرفته بر روی تصوراتم می نشست...

بگذریم... بگذارید شرح ما وقع بکنم ، شاید اینطور بهتر باشد :)

صبح زود قرار بود راه بیفتیم . با کمی تاخیر با 4 نفر کمتر از آمار پیش بینی شده حرکت کردیم. مشخص شد که انگار صبح زود آن خانواده 4 نفری چون دیرشان شده بود با موتور به سمت ترمینال حرکت کرده بودند و در راه تصادف می کنند و مادر و پدر خانواده به کما می روند!...

مسافرها که سوار و پیاده می شدند یک آقای نسبتا جوان با ابروهای پر و پیوسته! ، هیکلی درشت و ورزیده و چهره ای خشن و سرِ بیضیِ افقی که بی شباهت با شخصیتهای اغراق شده ی کارتونی نداشت چند بار سوار و پیاده شد. توی این فکر بودم که این آقا می تواند متعلق به کدامیک از قبایل ایرانی باشد که با حرکت اتوبوس فهمیدیم ایشان راننده ی یک شرکت مسافربریِ عراقی هستند!(نمی شد تشخیص داد این آقا با آقای دیگری که گفته می شد پدرشان هستند- و سرشان کوچکتر و عمودی تر بود-، احساسشان نسبت به اینکه دارند یک سری ایرانی را برای زیارت به عراق می بردند چطور بود. چهره جدی و بی احساسشان اجازه ی هیچ نوع احساسی به ما نمی داد. فقط گه گاه که زنگ موبایلشان به صدا در می آمد و شروع به عربی صحبت کردن می کردند ، ردی از لب-خند، از روی لبهایشان می گذشت. پدر با احساستر به نظر می رسید؛ زمانیکه روی سر دختر بچه کوچک یکی از دست می کشید...  )

با سلام و صلوات حرکت کردیم. حوصله تان را سر نبرم! پس از توقف در چند استراحتگاه برای ناهار و شام و اینها به مرز مهران رسیدیم. مدیر کاروان مهربان-مان قرار گذاشتند تا تمام سعیمان را برای اینکه نمازهایمان اول وقت خوانده شوند ،بکنیم. همین باعث شد تا گاهی نیز به بهانه نماز توقف داشته باشیم، چیزی که تابحال در هیچکدام از سفرهایمان تجربه نکرده بودیم!!!

توی مرز توی خانه ای توقف کردیم. پتو به اندازه ی کافی بود و آنهایی که با هم دوست شده بودند کنار هم خوابیدند... فردا شد...صبح...صبحانه...حرکت

تذکراتی درباره ی پاسپورتها داده شد. باید به ترتیب شماره هایی که رویش نوشته شده بود به صف می شدیم. نفر اول پدر من! نفر دوم مامان! نفر سوم من! و نفر چهارم مهسا! نشان می داد اولین افرادی بودیم که در این کارون ثبت نام کرده بودیم...

خداروشکر چون اتوبوس ما ترانزیت عراق بود لازم نبود ساکهایمان را در بین مرز حمل کنیم...پیاده شدیم. (هوا فوق العاده بود. مثل اهواز! مثل جده! توی بیابان اما بویی مثل رطوبت توی هوا پیچیده بود. نمی دانم چرا اینقدر این هوا برایم دوست داشتنی است.) وارد سالنی شدیم، مثل سالن انتظار  فرودگاه. تمیز بود و شیک ولی متاسفانه جا برای نشستن همه نبود. (عربها در حال جابجا کردن قابلمه های بزرگِ روحی، و کیسه های نایبونی بزرگی که بنظر می رسید پر از وسایل منزل است با لهجه ی شیرین عربی با هم حرف می زدند. مشخص شد از ایران جهیزیه خریده اند!!!)

گروه به صف شد. آنقدر در مورد اینکه یک نفر توی مرز دچار مشکل شده و نتوانسته از مرز عبور کند، شنیده بودم که با اضطراب به مامور ایرانی پشت گیت که پاسپورتها را چک می کردم نگاه می کردم. نوبت به من رسید. نگاهی به پاسپورت کردو با سر اشاره کرد که سرم را جلو ببرم تا از پشت سوراخهای شیشه ی روبرویش چیزی بگوید.(انگار همه ی چک کننده های پاسپورت باید با من کاری داشته باشند! جده مامور پشت گیت از من خواست که اسمم را تکرار کنم. جُروشا آبوت. پرسید: جَروشا؟ با خنده جواب دادم نعم! جَروشا! )گفتم شاید باز هم درگیر اسم عربی ام شده باشد! سرم را جلو بردم. گفت: ما دو تا متولد یه روزیم! با تعجب پرسیدم: یه سال؟! جواب داد: دوتامون 31/6/65!

دلم نیامد تاکید کنم که من 25 روز از شناسنامه ام کوچکتر هستم! اتفاق جالبی بود...

از گیت رد شدم. باید از چند راهروی سرباز و چندین محوطه دیگر می گذشتیم. عکس چند شهید عراقی بصورت کاملا غیر حرفه ای ادیت شده بودند ،در بالای گیتی که مهر ورودِ پاسپورتهایمان زده می شد نصب شده بود. مشخص نبود که شهیدانِ لب مرز هستند با شهیدانِ زمان جنگ با ما!

خیلی تاکید شده بود که از سرویس های طرف مرز خودمان استفاده شود.آنطرف مرز که رفتیم دیدیم امکانات غیر قابل مقایسه با اینطرف بود. دستشویی ها گفته می شد به طرز بسیار زیادی غیر قابل استفاده هستند و جایی که باید می نشستیم، نیمکتهای فلزی خاک گرفته(که گناهی نداشتند بنده خداها!)

بعد از انتظار حدود یک ساعته ای دوباره سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم...

جاده برهوت...اتوبوس در حال حرکت...جمعی بیدار و جمعی خواب... 

(یک ساعت بعد...) جاده برهوت...اتوبوس در حال حرکت...جمعی بیدار و جمعی خواب...  (امید می رفت جاده های بین راهی زودتر تمام شوند!!!)

(دو ساعت بعد...) جاده برهوت...اتوبوس در حال حرکت...

و... جاده برهوت...

انگار این جاده های خاک گرفته ی بی آب و علف قصد تمام شدن نداشتند! بعد از مدتی فهمیدیم حتی داخل شهرها هم همینطور است. این کشور انگار روی آبادی به خودش ندیده است. زمین به نظر شخم زده می رسید!!! شهرها بدون سکنه و همه چیز خاک گرفته!

کم کم خانه های پیدا شدند، روستایی تر از روستایی ترین خانه هایی که تابحال دیده اید! ویژگی مشترک همه ی آنها :پرچمی با تصویر وکیل حسین!

تصویر مختار بر روی یکی از پرچم ها نقش بسته شده بود. تصویر فریبرز عرب نیا!

در طول مسیر، اگر از پنجره بیرون را نگاه کنی، تصویری مدام تکرار می شود.انگار با تغییرات اندکی Copy & Paste شده است و آن چیزی نیست جز: مرافق للرجال + حسینیه/استراحتگاه + مرافق للنساء!!! خدا بدهد برکت!... (به نظرم رسید آدمها نظر می کنند بنا به بضاعتشان همچنین چیزی بسازند)

در بخشهایی از مسیر هم چیزی شبیه دستشویی های قدیمی ایرانی در سایز کشیده تری تکرار می شد. مشخص شد کارواش هستند! ماشین ها از دو سطح شیبدار بالا می رفتند و شسته می شدند...

برای اقامه ی نماز اتوبوس در یکی از تصاویر تکرار شونده ایستاد. دستشویی هایی(بسیار تمیز و) سرباز با دیواره های نه چندان بلند و شیرهای پلاستیکی!

...

به نجف می رسیم:

-          هتل در نزدیکی حرم، پیاده راهی نیست. تنها بازار در دسترس، مغازه های مسیر هتل تا حرمند

-          نرسیده به هتل توقف می کنیم. "بازرسی می شویم"

-          هتل نه چندان خوب، نه چندان بد. همین خوب نبودنش خوب است تا آدم را چند روزی بیش-تر دور کند از زندگی روزمره!

-          همه ی مردم آن ناحیه، کمامان فارسی را خوب حرف می زنند و بهتر می فهمند. منع شده ایم از اینکه در مقابلشان حرفهای بودار بزنیم!

-          برای ورود به حیاط حرم "بازرسی می شویم"

-          کفشها را به "کِشوانیه" می دهیم

-          برای ورود به صحن حرم "بازرسی می شویم"

-          دور حرم را با گلدانهای بنفشه تزیین کرده اند. بهار را بسیار زیبا تداعی می کند

-          گنبدی طلایی...طلایی...طلایی...

-          وکیل علی باورنکردنی تر از ناباوری-ام مهمانداری کردند...احتمال تجربه ی چنان پذیرایی را حتی در دورترین تصوارت ذهنی ام هم نمی دادم! (دختر گم شده که با مردهای غریبه عمو می گفت؛ من را یاد گمگشتگی هایم انداخت... خانم عرب نوحه سرایی که تا عمر دارم باور نمی کنم که او را در واقعیت دیده باشم...)

-          چادرهایی در حیاط برپا شده اند. عربها خانوادگی سفر می کنند و در آنها می خوابند.شبها دور تا دور حیاط پر می شود از پتوهایی که زیرش عربها خوابیده اند

-          (پارچه ارزان است. خوب تخفیف می دهند بعضی مغازه ها. فکر می کنم بهتر این است که آدم همه ی سوغاتی ها را در نجف بخرد. بیشتر چیزها کربلا گرانتر است...)

-          مسجد سهله خانه ی وکیل مهدی (بهشان سلام برسانید) ، مسجد مهربان حنانه که وقتی سر وکیل حسین را می بیند ناله می کند و مسجد کوفه؛ میعادگاه همه ی خوبان! (جوراب ضخیم چاره ی زمین سردش بود و نمازهای نشسته چاره ی اعمال زیادش  :))

کربلا:

-          هتل از حرم فاصله دارد. به نظر خوب می رسد. می گویند برای نوری مالکی است!

-          چند ایرانی در قسمت آشپزخانه کار می کنند. این خیلی فضا را صمیمی تر می کند...

-            ... ''

  (بابا جان! این قسمت را هم هنوز کامل نکرده ام و تا همین جا بیشتر فرصت نوشتن نداشتم! خیلی زود برایتان می نویسم باز)

ارادتمند همیشگی

کربلایی جروشا



 

| | |
comment نظرات ()
Cleaning concoction

بابای عزیز

 پنجشنبه معجونی درست کردم محتوی مایع شیشه شور، یک مایع که به نظر همه کاره بود، پودر ماشین لباسشویی X آنزیم و کمی آب!

این معجون چنان چربی ها را پاک می کرد که شگفت زده شده بودم!!!

شما چنین معجونی برای تمیز کردن روحمان سراغ ندارید؟...

با تشکر

کربلایی جروشای آینده

| | |
comment نظرات ()
Special Gift

چهارشنبه! آخرین روز کاری هفته!

7 مارس 2012

از محل کار!

 

بابالنگ دراز عزیز

هیچ هدیه ای برای عید نمی توانست به اندازه ی هدیه ی شما برایم هیجان انگیز باشد!

شما و وکیل هایتان (فوق العاده ترین، مهربان ترین، متوجه!-ترین، دوست ترین، مهمان نوازترین، کریم ترین و بی مانندترین) هایی! هستید که تاکنون شناخته ام.

چند ماه پیش که وکیل رضا(بهشان سلام برسانید) ما را به مهمانی دعوت کرد، جز بی-معرفتی هدیه ای برایشان نبردیم و مثل هربار ما را شرمنده لطفشان کردند.

به قول عمو حافظ عزیز:

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم                 لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو                         که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس                       که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

ای نسیم سحری بندگی من برسان                     که فراموش مکن وقت دعای سحرم

خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار                       و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم

حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل                      دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم

پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو                      تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم

 و حالا دعوت وکیل علی و وکیل حسین (بهشان سلام برسانید) و بسیاری دیگر از دوستان شما، چنان همه مان را غافلگیر کرده است که انگار باورمان نمی شود ، تا چند روز دیگر رهسپار میهمانی بزرگی می شویم...

آماده نیستم بابا!

مثل همیشه آماده نیستم :(

کمکم می کنی؟

 

ارادتمند

جروشا - دخترخوانده ی شما...

| | |
comment نظرات ()
Cleaning Home

4 مارس 2012      
بابای بسیار بسیار مهربانم    

خانه تکانی امسال من را به یاد خانه تکانی سالهای پیش انداخت و اینکه هرسال می خواستم در چنین روزهایی برایتان بنویسم و فرصت نمی شد.             
اینکه خیلی از چیزها ، آدم را یاد خودش می اندازد داستان بسیار زیبایی است. یادم می آید پارسال سخت مشغول تمیز کردن کابینت و در و دیوار آشپزخانه بودم. بعضی از کثیفی ها با یک دستمال نمدار پاک می شدند و بعضی های دیگر برای اینکه پاک شوند حوصله و انرژی زیادی می بردند. هرچند با یک ماده تمیزکننده، به انرژی کمتری برای تمیزکردنشان نیاز بود D:   
بعضی های دیگر مثل اینکه سالها مانده باشند، هرچقدر می شستی و دستمال می کشیدی و انواع و اقسام شوینده های اعجاز آمیز را برای تمیزکردنشان به کار می بستی،پاک نمی شدند که نمی شدند!!!
هرچقدر یک قسمت را زود به زود شسته باشی راحت تر پاک می شود و تمیزتر می ماند.            
هرچه قدر به محل تولید کثیفی (منظورم همان اجاق گاز است D:) نزدیکتر بشی، شستشوی بیشتری نیاز است و به این راحتی ها هم پاک نمی شود. گاهی آب جوش می خواهد و ...       
این داستان همیشه من را یاد کثیفی روحم می اندازد. فکر می کنم برای همه همینطور باشد. بچه های دیگر تحت تکفلتان این را نمی گویند؟
بعضی از عیبها و زشتی های روحمان آسان از بین می روند و بعضی های دیگر سخت!  
اگر روی عیب خاصی Focus کنی تا آن را از بین ببری، انرژی می خواهد ولی آخر پاک می شود.      
بعضی از عیبهایم آنقدر ریشه دوانده اند و زمان از پیدایششان گذشته است، که از بین بردنشان نیاز به پودر همه کاره ی معجزه! دارد.
هرچقدر روحمان به محل تولید کثیفی نزدیکتر باشد!، تمیز کردن مداوم می خواهد و گاهی آب جوش!!!           
تمیزکردن روح صبوری می خواهد بابا       
امسال ، عیدی از تو صبوری بخواهیم خوب است؟... 
تو که معجزه ی زندگی همه ی مایی...   

ارادتمنــــــــــــــــــــد
ج.آبوتــــــــــــــــــــــــ

 

| | |
comment نظرات ()
To Grow Up

17 فوریه 2012
بابای خیلی بزرگ و عزیز...
این روزها که می گذرند - به لطف محبتهای شما - دارم یکی از شیرین ترین دوره های زندگی ام را تجربه می کنم.
برایتان تعریف کرده بودم که چند ماه وقتی بعد از شش - هفت سال همکلاسیهای دورن راهنمایی ام را دوباره ملاقات کردم؟
تجربه ی فوق العاده ای بود.
من، همانطور که بچه ها می گفتند جزء آن دسته از بچه هایی بودم که چهره اش هنوز برای دیگران آشنا بود. البته خودمانیم، اکثر بچه ها در این دسته قرار می گرفتند ;)
جلسه ی معارفه ی دوستان قدیمی طبق معمول با مدیریت سرکار خانم ه.ا مدیر زبردست محافل مشابه! شروع شد. بنا بر این گذاشته شد که از گوشه ی میز شروع شود و بچه ها به شرح آنچه در این چند سال برایشان واقع شده است بپردازند.
سرتان را درد نیاورم بابا! فکر می کنم فراوانی کلماتی که آن شب شنیدم فوق لیسانس بود (که شامل خیلی از بچه های می شد) و ازدواج ( که شامل نیمی از بچه ها می شد) و  کار ( که به گمانم شامل نیمی از بچه ها می شد، لازم به ذکر است تعداد اعظمی از این آمار را اساتید دانشگاه تشکیل می دادند!) و زندگی در خارج کشور(که شامل معدودی از بچه ها بود)...و اینها...
بعد از اتمام این مهمانی معارفه در بهتی فرو رفته بودم که دور از انتظار هم نبود...
بیشتر از اینکه مفهومی مثل "موفقیت" با "عدم موفقیت" ذهنم را درگیر کنند، "هیجان" و نبود یا گمبود هیجانات زندگی بود کخ سخت درگیرم کرده بود...
اینکه یکی تمام موارد بالا را در شرح زندگی اش نام برده باشد و من تنها برای توضیح چاره ی جز اشاره به تنها یک مورد را نداشته ام، چیزی بود که تمام بی-هیجانی و بی-نشاطی زندگی ام را به رخم می کشید...
تا اینکه نامه ای از طرف شما دریافت کردم که سخت آرامم کرد.
حتما با خاطر می آورید. شما در آن نامه گفته بودید هیجان زاییده ی "حوادث" نیست، هیجان زاییده ی "لحظه" هایت.
چه بسا که اتفاق های مشابه در زندگی دو انسان می افتد. در یکی هیجان می آفریند و تجرک و نشاط و در دیگری استیصال و پژمردگی و توقف!...
و سخت ، زیبا گفته بودید بابا
   
خیلی زود باز هم برایتان می نویسم
ارادتمند بسیار شاد شما
جروشا

| | |
comment نظرات ()
Traffic

بیستم ژانویه 2011
بابا لنگ دراز عزیزم
کوتاهی من را ببخشید. مدتی است برایتان نامه ای ننوشته ام...
در اینکه روزها می گذرند که شکی نیست. به گمانم من همانجایی که بوده ام، ایستاده ام
 مدتی بود احساس می کردم از زمان جا مانده ام و حتی تندروترین وسایل نقلیه هم نمی توانند من را به آنجایی که باید می بودم، برسانند!
شاید هم احساس تلخ درستی بود...
ولی در این مدت محبتهای بی-شمار شما، فرصت زیادی برای ناراحتی به من نداد. بی نهایت از مهربانی هایتان ممنونم بابا!
الآن، باز هم همانجا ایستاده ام، ولی آگاه تر از قبل نسبت به فاصله هایی که با آنچه باید می بودم دارم!
بگذارید اینطور بگویم بابا! همیشه وقتی می خواهم مثل بزرگترها صحبت کنم، هیچوقت منظورم آن چیزی نمی شود که با زبانم می آید!!!
شما این تجربه را داشته اید؟ اینکه توی ترافیک وقتی تقلا می کنم تا خودم را توی فاصله بین ماشینها جا بدم، گاهی ماشینی با خونسردی تمااااااااااااام ، درحالیکه سعی نمی کند فاصله بوجود آمده جلو ماشینش را پرکند، با سرعت پایینی رانندگی می کند. مدام ماشینم را اینطرف و آنطرف می کنم تا از این ماشین سبقت بگیرم و سریعتر جلو بروم . وقتی با تلاش بسیار زیاد موفق می شوم جلوی ماشین او قرار بگیرم، از توی آیینه گاهی نگاهی پر از تاسف و خشم به راننده اش می کنم و باز به دنبال جای خالی دیگر و راننده خونسرد دیگر...
تا حدی که جلو می روم، می بینم همان راننده اول ، با همان خونسردی در ردیف کنار من همراه دیگر ماشینها از کنار من عبور می کند!!!
همیشه اینجور وقتها یاد زندگی می افتم...
گاهی یکی غفلت می کند و دیگران در رقابتند
گاهی همان نفر در رقابت و دیگران در غفلت!
بعد از خواندن کتاب "از خوب به عالی" که ویژگی های مدیران موفق را بیان می کرد، با دیدن این راننده های خونسرد یاد یکی از ویژگیهای این مدیران می افتادم.نویسنده این کتاب آنها را به جوجه تیغی هایی تشبیه کرده بود که با خونسردی در مسیر خودشان حرکت می کنند و وقتی با خطری مواجه می شوند، سرشان را توی لاک خودشان می کنند و با سرعت زیاد مسیری را طی می کنند...
ویژگی اصلی این نوع حرکت به گمانم صبوریِ بی نهایت آنها باشد
و ویژگی منحصر بفردِ "مدیریت بحران"!
...
در مسیر حرکت کردن صبوری می خواهد بابا.
خودم را کم-صبر-تر از آن می بینم که بحران های درونی ام را مدیریت کنم
شما کمکم می کنید؟

ارادتمند همیشگیتان
جروشا

| | |
comment نظرات ()
-

بابای مهربانم
هیچ می دانستید از دید یتیم های نوانخانه، دنیا خیلی از اوقات به باب دلمان نمی چرخد؟ گ
اهی اوقات سریعتر می چرخد و گاهی اوقات کندتر
گاهی اوقات هم که آرزو می کنیم کاش این روزها زودتر تمام شود، انگار دنیا می ایستد و اصلا نمی چرخد!
تازه شانس بیاوریم خلاف جهت ما نچرخد!!!
گاهی دوست داریم روزم ها هرکدام اندازه ی صد سال طول بکشند... آنقدر همه چیز خوب و دوست داشتنی است که دوست داریم لحظه ها را مومیایی کنیم تا جاودانه بمانند! چشم روی هم می گذاریم  و وقتی باز می کنیم، می بینیم همه چیز تمام شده و ما با رویایی از خاطره هایی دور تنها مانده ایم...
می دانم
دیریازود، می گذرد...

| | |
comment نظرات ()
Another one

بابا لنگ دراز عزیز
14 اکتبر 2011 - یک دقیقه به 3 بامداد!

امروز از مهسا خواستم که سری به مغازه جادویی سه طبقه مان بزنیم! تابحال سری به شهر کتاب بوستان زده اید؟ واقعا که جای عجیبی است!...
طبقه ها را یکی پس از دیگری بالا می رفتیم. هر چه طبقه ها بالاتر می رفتند، اجناس چشم و دل و روح! نواز داخل قفسه ها دیدنی تر می شدند و هیجان ما بیشتر!
همیشه همینطور است...
تا اینکه به طبقه سوم رسیدیم. قبل از ورود به اتاق صنایع دستی، با چشمهایی سرشار از اشتیاق! نگاهی به هم انداختیم و نا خود آگاه، بسم الله گویان وارد شدیم.
باز هم مثل همیشه، هر چه میدیدیم نه چشم هایمان  سیر می شد و نه روحمان، از آن همه رنگ و زیبایی و خلاقیت!
تا اینکه جلوی غرفه ای ایستادیم که کیف پولهای چرم (به قول دوستمام "اسپارک کنان") هر یک در جای خود طنازی می کردند!
کیف چرم خردلی رنگی نظرم را به خود جلب کرد. طرحهای بته جقه ی زیبایی با رنگی تیره تر زیبایی اش را چند برابر کرده بود. ( الآن که فکر می کنم می بینم جمله ی زیبای "صفراء فاقع لونها تسر الناظرین" گویاترین و زیباترین جمله ایست که می توانستید در نامه تان برای توصیف رنگ زرد پوست آن گاو بنویسید...)
کیف چرم را برداشتم. میانش را باز کردم. تمیز و زیبا کار شده بود.
ناخودآگاه انگشتانم ، کشیده تر شدند و نرم و رقصان روی جیبهای کوچک درون کیف به حرکت درآمد. کمرم را صافتر کردم. احساس کردم برق چشمهایم بیشتر شده است! یکدفعه متوجه این تغییر حالت شدم و درحالیکه در حال تعریف و تمجید از زیبایی کیف بودم، با ترس، آن را سرجایش گذاشتم و  ادامه دادم "آدم این کیف ها رو دستش می گیره، عوص میشه!"
حالا خیلی بهتر می فهمم، چرا شاید! دانشگاه شریف قبول نشدم، یا شاید چرا به جای "امیران" در شرکت دیگری استخدام نشدم تا کار طراحی را ادامه دهم.
الآن می فهمم چرا خیلی وقت ها نسبتی منطقی بین تلاش و پیشرفتم نمی بینم...

شاید حرفی که امشب درباره ی کتابهای آقای دولابی عزیز زدم هم گویای همین باشد! آنقدر کوچکم که خواندن 2 صفحه از کتابهای این مرد دوست داشتنی سرشارم می کنم!

بابا جان، می شود لطفا من را در پرورشگاهتان آنقدر پرورش دهید تا بزرگ شوم؟


ارادتمند
جروشا

| | |
comment نظرات ()