آرشیو بابا کیه؟ صندوق پستیم
Mianeh

27 سپتامبر

بابای مهربانم ، دارم از میانه بر می گردم!
سفرم جذابتر و مردم میانه، مهربانتر از تصورم بودند. هرچند همسفرم در قطار تهران - میانه، چیز دیگری می گفت!
متاسفانه با وجود اینکه اصرار داشتم حداقل برای اولین بار هم که شده سوغاتی بخرم تا دست خالی به شرکت برنگردم، فراموش کردم و نان فتیر(یا شاید هم فطیر) نخریده و نخورده ماندیم...
قطارمان یک قطاز اتوبوسی است که حدود 2000 و اندی تومان هزینه روی دست شرکت گذاشت؛ چیزی در خدود یک مسافرت کوتاهِ درون شهری با ماشین شخصی!
ممکن است باور نکنید اگر بگویم که با ریزعلی خواجوی ؛ بله همان دهقان فداکارهمسفر شدیم. ایشان در ردیف بغل ما روبروی من نشسته اند.
باباجان، شما هم ایشان را می شناسید دیگر؟ شما هم کتاب درسی های مقطع دبستان این پرورشگاه را خوانده اید؟... دهقان فداکار؛ همان مردی که پیراهنش را آتش می زند و ...
لابد می پرسید از کجا شناختمش! کار سختی نبود. کارتی بر گردنش بود و عبارت ریزعلی خواجوی دهقان فداکار رویش نقش بسته است. به بهانه صحبت کردن با موبایلم، گوشی را بالا نگه داشتم و عکس زیر را گرفتم.


شب شده است. نور داخل قطار اجازه نمی دهد آسمان بیرون را ببینم.ساعت حدود 19:07 را نشان می دهد.
چند ساعت پیش که آسمان روشن بود و خورشید روی زمینهای سرسبز و عریض کنار جاده می تابید، همه چیز را شاد و راضی می دیدم! لک لک بزرگ روی بادگیر، ذرت های آماده برداشت کنار جاده، نسیم خنکی که از میان درختان شرکت فولاد آذربایجان به نرمی می وزید، موچه هایی که روی تکه های سیمان کف شرکت در هم می لولیدند... و حتی آقای .م.ع با چهره ی پشاده و مهربانش!
برخلاف همه جا! حتی کارمند ها هم شاد و مهربان بودند.
آنجا مرند بود...

می گویند اینجا امام زاده ای دارد به نام اسماعیل، از نوادگان وکیل جعفر  ( سلام من را به ایشان برسانید). شنیده ام خلوت و صمیمی و باصفاست.
دوست دارم باز هم به میانه برگردم!
هم برای دست بوسی امامزاده اسماعیل، هم خریدن نان فتیر! و هم برای معامله ای پرسود!!!
باباجان!
الآن که به گذشته فکر می کنم می بینم چقدر اهواز شهر سردی بود!
آدم هایش با محله هایشان جدا می شدند
محله زیتون کارمندی
محله زیتون کارگری
اخلاق و روحیه آدمها هم با محله هایشان جدا می شد
مهمان نوازی و یکرنگی شان هم!
شهر به دو قسمت تقسیم می شد؛ مهندسِ مغرور ِمرفه و کارگرِ مهربانِ ضعیف!
هرچه محله ها بیشتر به فرودگاه نزدیک بودند ، کارمندی تر بودند... و احساس بیگانگی بیشتری با مردم شهر می کردی! در فاصله نیم ساعتی از شهر، رنگ شهر ، آدمها! ، حتی رنگ نخلهای قد بلند کنار معابر تغییر می کرد.
سالهاست از حکومت! انگلیسی ها بر این شهر می گذرد ولی انگار روحیه شهر تغییر نکرده است.
سرتان را درد آوردم بابا
امیدوارم هر روز بیشتر از من راضی باشید!
تصمیم گرفته ام این ترم درسهایم را بهتر از قبل  بخوانم، کمکم می کنید؟


ارادتمند
جروشا

| | |
comment نظرات ()