بابا لنگ دراز عزیز
14 اکتبر 2011 - یک دقیقه به 3 بامداد!
امروز از مهسا خواستم که سری به مغازه جادویی سه طبقه مان بزنیم! تابحال سری به شهر کتاب بوستان زده اید؟ واقعا که جای عجیبی است!...
طبقه ها را یکی پس از دیگری بالا می رفتیم. هر چه طبقه ها بالاتر می رفتند، اجناس چشم و دل و روح! نواز داخل قفسه ها دیدنی تر می شدند و هیجان ما بیشتر!
همیشه همینطور است...
تا اینکه به طبقه سوم رسیدیم. قبل از ورود به اتاق صنایع دستی، با چشمهایی سرشار از اشتیاق! نگاهی به هم انداختیم و نا خود آگاه، بسم الله گویان وارد شدیم.
باز هم مثل همیشه، هر چه میدیدیم نه چشم هایمان سیر می شد و نه روحمان، از آن همه رنگ و زیبایی و خلاقیت!
تا اینکه جلوی غرفه ای ایستادیم که کیف پولهای چرم (به قول دوستمام "اسپارک کنان") هر یک در جای خود طنازی می کردند!
کیف چرم خردلی رنگی نظرم را به خود جلب کرد. طرحهای بته جقه ی زیبایی با رنگی تیره تر زیبایی اش را چند برابر کرده بود. ( الآن که فکر می کنم می بینم جمله ی زیبای "صفراء فاقع لونها تسر الناظرین" گویاترین و زیباترین جمله ایست که می توانستید در نامه تان برای توصیف رنگ زرد پوست آن گاو بنویسید...)
کیف چرم را برداشتم. میانش را باز کردم. تمیز و زیبا کار شده بود.
ناخودآگاه انگشتانم ، کشیده تر شدند و نرم و رقصان روی جیبهای کوچک درون کیف به حرکت درآمد. کمرم را صافتر کردم. احساس کردم برق چشمهایم بیشتر شده است! یکدفعه متوجه این تغییر حالت شدم و درحالیکه در حال تعریف و تمجید از زیبایی کیف بودم، با ترس، آن را سرجایش گذاشتم و ادامه دادم "آدم این کیف ها رو دستش می گیره، عوص میشه!"
حالا خیلی بهتر می فهمم، چرا شاید! دانشگاه شریف قبول نشدم، یا شاید چرا به جای "امیران" در شرکت دیگری استخدام نشدم تا کار طراحی را ادامه دهم.
الآن می فهمم چرا خیلی وقت ها نسبتی منطقی بین تلاش و پیشرفتم نمی بینم...
شاید حرفی که امشب درباره ی کتابهای آقای دولابی عزیز زدم هم گویای همین باشد! آنقدر کوچکم که خواندن 2 صفحه از کتابهای این مرد دوست داشتنی سرشارم می کنم!
بابا جان، می شود لطفا من را در پرورشگاهتان آنقدر پرورش دهید تا بزرگ شوم؟
ارادتمند
جروشا

نظرات ()