17 فوریه 2012
بابای خیلی بزرگ و عزیز...
این روزها که می گذرند - به لطف محبتهای شما - دارم یکی از شیرین ترین دوره های زندگی ام را تجربه می کنم.
برایتان تعریف کرده بودم که چند ماه وقتی بعد از شش - هفت سال همکلاسیهای دورن راهنمایی ام را دوباره ملاقات کردم؟
تجربه ی فوق العاده ای بود.
من، همانطور که بچه ها می گفتند جزء آن دسته از بچه هایی بودم که چهره اش هنوز برای دیگران آشنا بود. البته خودمانیم، اکثر بچه ها در این دسته قرار می گرفتند ;)
جلسه ی معارفه ی دوستان قدیمی طبق معمول با مدیریت سرکار خانم ه.ا مدیر زبردست محافل مشابه! شروع شد. بنا بر این گذاشته شد که از گوشه ی میز شروع شود و بچه ها به شرح آنچه در این چند سال برایشان واقع شده است بپردازند.
سرتان را درد نیاورم بابا! فکر می کنم فراوانی کلماتی که آن شب شنیدم فوق لیسانس بود (که شامل خیلی از بچه های می شد) و ازدواج ( که شامل نیمی از بچه ها می شد) و کار ( که به گمانم شامل نیمی از بچه ها می شد، لازم به ذکر است تعداد اعظمی از این آمار را اساتید دانشگاه تشکیل می دادند!) و زندگی در خارج کشور(که شامل معدودی از بچه ها بود)...و اینها...
بعد از اتمام این مهمانی معارفه در بهتی فرو رفته بودم که دور از انتظار هم نبود...
بیشتر از اینکه مفهومی مثل "موفقیت" با "عدم موفقیت" ذهنم را درگیر کنند، "هیجان" و نبود یا گمبود هیجانات زندگی بود کخ سخت درگیرم کرده بود...
اینکه یکی تمام موارد بالا را در شرح زندگی اش نام برده باشد و من تنها برای توضیح چاره ی جز اشاره به تنها یک مورد را نداشته ام، چیزی بود که تمام بی-هیجانی و بی-نشاطی زندگی ام را به رخم می کشید...
تا اینکه نامه ای از طرف شما دریافت کردم که سخت آرامم کرد.
حتما با خاطر می آورید. شما در آن نامه گفته بودید هیجان زاییده ی "حوادث" نیست، هیجان زاییده ی "لحظه" هایت.
چه بسا که اتفاق های مشابه در زندگی دو انسان می افتد. در یکی هیجان می آفریند و تجرک و نشاط و در دیگری استیصال و پژمردگی و توقف!...
و سخت ، زیبا گفته بودید بابا
خیلی زود باز هم برایتان می نویسم
ارادتمند بسیار شاد شما
جروشا

نظرات ()