﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>به بابالنگ دراز...</title>
    <description>todaddy's description</description>
    <link>http://todaddy.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>jrosha </managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 16 Feb 2012 21:06:51 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>To Grow Up</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;17 فوریه 2012&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بابای خیلی بزرگ و عزیز...&lt;br /&gt;این روزها که می گذرند - به لطف محبتهای شما - دارم یکی از شیرین ترین دوره های زندگی ام را تجربه می کنم.&lt;br /&gt;برایتان تعریف کرده بودم که چند ماه وقتی بعد از شش - هفت سال همکلاسیهای دورن راهنمایی ام را دوباره ملاقات کردم؟&lt;br /&gt;تجربه ی فوق العاده ای بود.&lt;br /&gt;من، همانطور که بچه ها می گفتند جزء آن دسته از بچه هایی بودم که چهره اش هنوز برای دیگران آشنا بود. البته خودمانیم، اکثر بچه ها در این دسته قرار می گرفتند ;)&lt;br /&gt;جلسه ی معارفه ی دوستان قدیمی طبق معمول با مدیریت سرکار خانم ه.ا مدیر زبردست محافل مشابه! شروع شد. بنا بر این گذاشته شد که از گوشه ی میز شروع شود و بچه ها به شرح آنچه در این چند سال برایشان واقع شده است بپردازند.&lt;br /&gt;سرتان را درد نیاورم بابا! فکر می کنم فراوانی کلماتی که آن شب شنیدم فوق لیسانس بود (که شامل خیلی از بچه های می شد) و ازدواج ( که شامل نیمی از بچه ها می شد) و&amp;nbsp; کار ( که به گمانم شامل نیمی از بچه ها می شد، لازم به ذکر است تعداد اعظمی از این آمار را اساتید دانشگاه تشکیل می دادند!) و زندگی در خارج کشور(که شامل معدودی از بچه ها بود)...و اینها...&lt;br /&gt;بعد از اتمام این مهمانی معارفه در بهتی فرو رفته بودم که دور از انتظار هم نبود...&lt;br /&gt;بیشتر از اینکه مفهومی مثل "موفقیت" با "عدم موفقیت" ذهنم را درگیر کنند، "هیجان" و نبود یا گمبود هیجانات زندگی بود کخ سخت درگیرم کرده بود...&lt;br /&gt;اینکه یکی تمام موارد بالا را در شرح زندگی اش نام برده باشد و من تنها برای توضیح چاره ی جز اشاره به تنها یک مورد را نداشته ام، چیزی بود که تمام بی-هیجانی و بی-نشاطی زندگی ام را به رخم می کشید...&lt;br /&gt;تا اینکه نامه ای از طرف شما دریافت کردم که سخت آرامم کرد.&lt;br /&gt;حتما با خاطر می آورید. شما در آن نامه گفته بودید هیجان زاییده ی "حوادث" نیست، هیجان زاییده ی "لحظه" هایت.&lt;br /&gt;چه بسا که اتفاق های مشابه در زندگی دو انسان می افتد. در یکی هیجان می آفریند و تجرک و نشاط و در دیگری استیصال و پژمردگی و توقف!...&lt;br /&gt;و سخت ، زیبا گفته بودید بابا&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;br /&gt;خیلی زود باز هم برایتان می نویسم&lt;br /&gt;ارادتمند بسیار شاد شما&lt;br /&gt;جروشا&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://todaddy.persianblog.ir/post/73</link>
      <author>jrosha </author>
      <comments>http://todaddy.persianblog.ir/comments/85621/8938429/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-85621.post-8938429</guid>
      <pubDate>Thu, 16 Feb 2012 21:06:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>Traffic</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بیستم ژانویه 2011&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بابا لنگ دراز عزیزم&lt;br /&gt;کوتاهی من را ببخشید. مدتی است برایتان نامه ای ننوشته ام...&lt;br /&gt;در اینکه روزها می گذرند که شکی نیست. به گمانم من همانجایی که بوده ام، ایستاده ام&lt;br /&gt;&amp;nbsp;مدتی بود احساس می کردم از زمان جا مانده ام و حتی تندروترین وسایل نقلیه هم نمی توانند من را به آنجایی که باید می بودم، برسانند!&lt;br /&gt;شاید هم احساس تلخ درستی بود...&lt;br /&gt;ولی در این مدت محبتهای بی-شمار شما، فرصت زیادی برای ناراحتی به من نداد. بی نهایت از مهربانی هایتان ممنونم بابا!&lt;br /&gt;الآن، باز هم همانجا ایستاده ام، ولی آگاه تر از قبل نسبت به فاصله هایی که با آنچه باید می بودم دارم!&lt;br /&gt;بگذارید اینطور بگویم بابا! همیشه وقتی می خواهم مثل بزرگترها صحبت کنم، هیچوقت منظورم آن چیزی نمی شود که با زبانم می آید!!! &lt;br /&gt;شما این تجربه را داشته اید؟ اینکه توی ترافیک وقتی تقلا می کنم تا خودم را توی فاصله بین ماشینها جا بدم، گاهی ماشینی با خونسردی تمااااااااااااام ، درحالیکه سعی نمی کند فاصله بوجود آمده جلو ماشینش را پرکند، با سرعت پایینی رانندگی می کند. مدام ماشینم را اینطرف و آنطرف می کنم تا از این ماشین سبقت بگیرم و سریعتر جلو بروم . وقتی با تلاش بسیار زیاد موفق می شوم جلوی ماشین او قرار بگیرم، از توی آیینه گاهی نگاهی پر از تاسف و خشم به راننده اش می کنم و باز به دنبال جای خالی دیگر و راننده خونسرد دیگر...&lt;br /&gt;تا حدی که جلو می روم، می بینم همان راننده اول ، با همان خونسردی در ردیف کنار من همراه دیگر ماشینها از کنار من عبور می کند!!!&lt;br /&gt;همیشه اینجور وقتها یاد زندگی می افتم...&lt;br /&gt;گاهی یکی غفلت می کند و دیگران در رقابتند&lt;br /&gt;گاهی همان نفر در رقابت و دیگران در غفلت!&lt;br /&gt;بعد از خواندن کتاب "از خوب به عالی" که ویژگی های مدیران موفق را بیان می کرد، با دیدن این راننده های خونسرد یاد یکی از ویژگیهای این مدیران می افتادم.نویسنده این کتاب آنها را به جوجه تیغی هایی تشبیه کرده بود که با خونسردی در مسیر خودشان حرکت می کنند و وقتی با خطری مواجه می شوند، سرشان را توی لاک خودشان می کنند و با سرعت زیاد مسیری را طی می کنند...&lt;br /&gt;ویژگی اصلی این نوع حرکت به گمانم صبوریِ بی نهایت آنها باشد&lt;br /&gt;و ویژگی منحصر بفردِ "مدیریت بحران"!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;در مسیر حرکت کردن صبوری می خواهد بابا.&lt;br /&gt;خودم را کم-صبر-تر از آن می بینم که بحران های درونی ام را مدیریت کنم&lt;br /&gt;شما کمکم می کنید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ارادتمند همیشگیتان&lt;br /&gt;جروشا&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://todaddy.persianblog.ir/post/71</link>
      <author>jrosha </author>
      <comments>http://todaddy.persianblog.ir/comments/85621/8772054/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-85621.post-8772054</guid>
      <pubDate>Fri, 20 Jan 2012 17:32:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>-</title>
      <description>&lt;p&gt;بابای مهربانم&lt;br /&gt;هیچ می دانستید از دید یتیم های نوانخانه، دنیا خیلی از اوقات به باب دلمان نمی چرخد؟ گ&lt;br /&gt;اهی اوقات سریعتر می چرخد و گاهی اوقات کندتر&lt;br /&gt;گاهی اوقات هم که آرزو می کنیم کاش این روزها زودتر تمام شود، انگار دنیا می ایستد و اصلا نمی چرخد! &lt;br /&gt;تازه شانس بیاوریم خلاف جهت ما نچرخد!!!&lt;br /&gt;گاهی دوست داریم روزم ها هرکدام اندازه ی صد سال طول بکشند... آنقدر همه چیز خوب و دوست داشتنی است که دوست داریم لحظه ها را مومیایی کنیم تا جاودانه بمانند! چشم روی هم می گذاریم&amp;nbsp; و وقتی باز می کنیم، می بینیم همه چیز تمام شده و ما با رویایی از خاطره هایی دور تنها مانده ایم...&lt;br /&gt;می دانم&lt;br /&gt;دیریازود، می گذرد...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://todaddy.persianblog.ir/post/68</link>
      <author>jrosha </author>
      <comments>http://todaddy.persianblog.ir/comments/85621/8536807/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-85621.post-8536807</guid>
      <pubDate>Thu, 15 Dec 2011 21:07:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>Another one</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بابا لنگ دراز عزیز&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;14 اکتبر 2011 - یک دقیقه به 3 بامداد!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز از مهسا خواستم که سری به مغازه جادویی سه طبقه مان بزنیم! تابحال سری به شهر کتاب بوستان زده اید؟ واقعا که جای عجیبی است!...&lt;br /&gt;طبقه ها را یکی پس از دیگری بالا می رفتیم. هر چه طبقه ها بالاتر می رفتند، اجناس چشم و دل و روح! نواز داخل قفسه ها دیدنی تر می شدند و هیجان ما بیشتر!&lt;br /&gt;همیشه همینطور است...&lt;br /&gt;تا اینکه به طبقه سوم رسیدیم. قبل از ورود به اتاق صنایع دستی، با چشمهایی سرشار از اشتیاق! نگاهی به هم انداختیم و نا خود آگاه، بسم الله گویان وارد شدیم.&lt;br /&gt;باز هم مثل همیشه، هر چه میدیدیم نه چشم هایمان&amp;nbsp; سیر می شد و&amp;nbsp;نه روحمان، از آن همه رنگ و زیبایی و خلاقیت!&lt;br /&gt;تا اینکه جلوی غرفه ای ایستادیم که کیف پولهای چرم (به قول دوستمام "اسپارک کنان") هر یک در جای خود طنازی می کردند!&lt;br /&gt;کیف چرم خردلی رنگی نظرم را به خود جلب کرد. طرحهای بته جقه ی زیبایی با رنگی تیره تر زیبایی اش را چند برابر کرده بود. ( الآن که فکر می کنم می بینم جمله ی زیبای "صفراء فاقع لونها تسر الناظرین" گویاترین و زیباترین جمله ایست که می توانستید در نامه تان برای توصیف رنگ زرد پوست آن گاو بنویسید...)&lt;br /&gt;کیف چرم را برداشتم. میانش را باز کردم. تمیز و زیبا کار شده بود.&lt;br /&gt;ناخودآگاه انگشتانم ، کشیده تر&amp;nbsp;شدند و&amp;nbsp;نرم و رقصان&amp;nbsp;روی جیبهای کوچک درون کیف به حرکت درآمد. کمرم را صافتر کردم. احساس کردم برق چشمهایم بیشتر شده است! یکدفعه متوجه این تغییر حالت شدم و درحالیکه در حال تعریف و تمجید از زیبایی کیف بودم، با ترس، آن را سرجایش گذاشتم و&amp;nbsp; ادامه دادم "آدم این کیف ها رو دستش می گیره، عوص میشه!"&lt;br /&gt;حالا خیلی بهتر می فهمم، چرا شاید! دانشگاه شریف قبول نشدم، یا شاید چرا به جای "امیران" در شرکت دیگری استخدام نشدم تا کار طراحی را ادامه دهم.&lt;br /&gt;الآن می فهمم چرا خیلی وقت ها نسبتی منطقی بین تلاش و پیشرفتم نمی بینم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید حرفی که امشب درباره ی کتابهای آقای دولابی عزیز زدم هم گویای همین باشد! آنقدر کوچکم که خواندن 2 صفحه از کتابهای این مرد دوست داشتنی سرشارم می کنم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا جان، می شود لطفا من را در پرورشگاهتان آنقدر پرورش دهید تا بزرگ شوم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;ارادتمند&lt;br /&gt;جروشا&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://todaddy.persianblog.ir/post/67</link>
      <author>jrosha </author>
      <comments>http://todaddy.persianblog.ir/comments/85621/8130043/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-85621.post-8130043</guid>
      <pubDate>Thu, 13 Oct 2011 21:37:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>Mianeh</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;27 سپتامبر&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابای مهربانم ، دارم از میانه بر می گردم!&lt;br /&gt;سفرم جذابتر و مردم میانه، مهربانتر از تصورم بودند. هرچند همسفرم در قطار تهران - میانه، چیز دیگری می گفت!&lt;br /&gt;متاسفانه با وجود اینکه اصرار داشتم حداقل برای اولین بار هم که شده سوغاتی بخرم تا دست خالی به شرکت برنگردم، فراموش کردم و نان فتیر(یا شاید هم فطیر) نخریده و نخورده ماندیم...&lt;br /&gt;قطارمان یک قطاز اتوبوسی است که حدود 2000 و اندی تومان هزینه روی دست شرکت گذاشت؛ چیزی در خدود یک مسافرت کوتاهِ درون شهری با ماشین شخصی!&lt;br /&gt;ممکن است باور نکنید اگر بگویم که با ریزعلی خواجوی ؛ بله همان دهقان فداکارهمسفر شدیم. ایشان در ردیف بغل ما روبروی من نشسته اند.&lt;br /&gt;باباجان، شما هم ایشان را می شناسید دیگر؟ شما هم کتاب درسی های مقطع دبستان این پرورشگاه را خوانده اید؟... دهقان فداکار؛ همان مردی که پیراهنش را آتش می زند و ... &lt;br /&gt;لابد می پرسید از کجا شناختمش! کار سختی نبود. کارتی بر گردنش بود و عبارت ریزعلی خواجوی &lt;span style="font-size: large;"&gt;دهقان فداکار&lt;/span&gt; رویش نقش بسته است. به بهانه صحبت کردن با موبایلم، گوشی را بالا نگه داشتم و عکس زیر را گرفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;شب شده است. نور داخل قطار اجازه نمی دهد آسمان بیرون را ببینم.ساعت حدود 19:07 را نشان می دهد.&lt;br /&gt;چند ساعت پیش که آسمان روشن بود و خورشید روی زمینهای سرسبز و عریض کنار جاده می تابید، همه چیز را شاد و راضی می دیدم! لک لک بزرگ روی بادگیر، ذرت های آماده برداشت کنار جاده، نسیم خنکی که از میان درختان شرکت فولاد آذربایجان به نرمی می وزید، موچه هایی که روی تکه های سیمان کف شرکت در هم می لولیدند... و حتی آقای .م.ع با چهره ی پشاده و مهربانش!&lt;br /&gt;برخلاف همه جا! حتی کارمند ها هم شاد و مهربان بودند.&lt;br /&gt;آنجا مرند بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می گویند اینجا امام زاده ای دارد به نام اسماعیل، از نوادگان وکیل جعفر&amp;nbsp; ( سلام من را به ایشان برسانید). شنیده ام خلوت و صمیمی و باصفاست.&lt;br /&gt;دوست دارم باز هم به میانه برگردم!&lt;br /&gt;هم برای&amp;nbsp;دست بوسی&amp;nbsp;امامزاده اسماعیل، هم&amp;nbsp;خریدن&amp;nbsp;نان فتیر! و هم برای معامله ای پرسود!!!&lt;br /&gt;باباجان!&lt;br /&gt;الآن که به گذشته فکر می کنم می بینم چقدر اهواز شهر سردی بود! &lt;br /&gt;آدم هایش با محله هایشان جدا می شدند&lt;br /&gt;محله زیتون کارمندی&lt;br /&gt;محله زیتون کارگری&lt;br /&gt;اخلاق و روحیه آدمها هم با محله هایشان جدا می شد&lt;br /&gt;مهمان نوازی و یکرنگی شان هم!&lt;br /&gt;شهر به دو قسمت تقسیم می شد؛ مهندسِ مغرور ِمرفه و کارگرِ مهربانِ ضعیف!&lt;br /&gt;هرچه محله ها بیشتر به فرودگاه نزدیک بودند ، کارمندی تر بودند... و احساس بیگانگی بیشتری با مردم شهر می کردی! در فاصله نیم ساعتی از شهر، رنگ شهر ، آدمها! ، حتی رنگ نخلهای قد بلند کنار معابر تغییر می کرد.&lt;br /&gt;سالهاست از حکومت! انگلیسی ها بر این شهر می گذرد ولی انگار روحیه شهر تغییر نکرده است.&lt;br /&gt;سرتان را درد آوردم بابا&lt;br /&gt;امیدوارم هر روز بیشتر از من راضی باشید! &lt;br /&gt;تصمیم گرفته ام این ترم درسهایم را بهتر از قبل&amp;nbsp; بخوانم، کمکم می کنید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;ارادتمند&lt;br /&gt;جروشا&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://todaddy.persianblog.ir/post/66</link>
      <author>jrosha </author>
      <comments>http://todaddy.persianblog.ir/comments/85621/8103981/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-85621.post-8103981</guid>
      <pubDate>Sun, 09 Oct 2011 14:07:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>!Heart-Stone</title>
      <description>&lt;p&gt;25 سپتامبر - تلگراف!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابای مهربانم. سلام. دکتر تشخیص سنگ کلیه داده است. کاش سنگ قلبم را کشف می کرد!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://todaddy.persianblog.ir/post/64</link>
      <author>jrosha </author>
      <comments>http://todaddy.persianblog.ir/comments/85621/8023649/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-85621.post-8023649</guid>
      <pubDate>Mon, 26 Sep 2011 16:28:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>Law</title>
      <description>&lt;pre&gt;undefined&lt;/pre&gt;</description>
      <link>http://todaddy.persianblog.ir/post/63</link>
      <author>jrosha </author>
      <comments>http://todaddy.persianblog.ir/comments/85621/7294745/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-85621.post-7294745</guid>
      <pubDate>Fri, 15 Jul 2011 07:20:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>Miracle</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;روزی از روزهای جولای 2011&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بابای مهربانم&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چندروز پیش آقای ج.آ ، مدیرعامل جدیدمان حرف جالبی زد که در این چند روز مدام ذهنم را درگیر می کند.&lt;br /&gt;داشت درباره ی تربیت دخترش صحبت می کرد. گفت : مهمترین چیزی که پدر و مادر می توانند به فرزندانشان بدهند، خوراک نیست! پوشاک نیست! "تجربه کردن است"!...&lt;br /&gt;الآن می فهمم چرا شما کا را به نوانخانه ی دنیا فرستاده اید...&lt;br /&gt;الآن می فهمم چرا ما در خوراک و پوشاک متفاوتیم ولی در تجربه یکسان و بی مانند!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شما بهترین و بی مانند ترین بابایی هستید که من می شناسم :)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ارادتمند&lt;br /&gt;جروشا&lt;br /&gt;پ.ن:بابای خوبم!&amp;nbsp; هربار که برایتان نامه می نویسم معجزه می شود! این روزها سخت به معجزه ای از جانبتان چشم انتظارم!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://todaddy.persianblog.ir/post/62</link>
      <author>jrosha </author>
      <comments>http://todaddy.persianblog.ir/comments/85621/7255279/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-85621.post-7255279</guid>
      <pubDate>Fri, 08 Jul 2011 17:53:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>Deoendence</title>
      <description>&lt;p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ارسال شده در دوشنبه، ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ - ساعت ۳:۳۸ &amp;lrm;ب.&lt;/strong&gt;ظ&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابای خوبم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روزها اتفاق های زیادی می افتد! اتفاق های عجیبی پشت سرهم دارد غافلگیرم می کند. بعضی کابوس شبانه ام می شود ، بعضی دیگر رویاهای شیرین روزهایم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی هیچ کدام از این اتفاق ها من را به نوشتن وا نمی داشت!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز داشتم با س.ق صحبت می کردم. داشتیم درباره ی شما صحبت می کردیم بابا!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اولش اینطور شروع نشد! داشتم برایش از خود - خواهی آدمها می گفتم و اینکه چطور می شود در یک آدم تبدیل به محبت شود ( تا محبتی در مقابلش دریافت کند) و در یک آدم دیگر ، درست همین خود - خواهی تبدیل به خشونت شود!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی غافلگیر کننده، همانطور که داشت به حرفهایم گوش می کرد و گه-گاه با تایید سر ، سکوت با یک جمله ی کوتاه حرفهایم را تایید می کرد ، توی چشمهایم نگاه کرد و گفت که بابا خود - خواه است! گفت که مطمئنا مرد است واگرنه اینهمه قوانینش را به نفع مردها قرار نمی داده!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا جان!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سوال تازه ای نبود! ولی همیشه با شنیدن این دست سوالها غافلگیر می شوم!...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;روز اول خرداد - 22 May&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابای مهربانم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از آخرین باری که برایتان نوشتم (که حتی فرصت تمام کردنش را هم نداشتم!) یک ماه و اندی می گذرد. راستش را بخواهید این روزها هم اتفاق های زیادی می افتد. اتفاق های عجیبی پشت سرهم دارد غافلگیرم می کند! ولی همه کابوس شب هایم شده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باباجان! حس مرگ این روزها تمام درون و بیرونم را پر کرده است!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثل یک طوفان خانه برانداز! همه اتفاقهای تلخ، بدون آنکه انتظارشان را بکشیم سر می رسند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابای خوبم... من را ببخش که این روزها آرامتر و سست تر تو را شکر می کنم و گاهی فراموش می کنم که تو مهربانتر از مادر و محکمتر از پدر پشت سر همه ی ما ایستاده ای!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستش را بخواهید بابا! دارم به معجزه ی دعا شک می کنم! این را از اینکه بی تفاوت و خسته از کنار دعاکردنهایی که می تواند معجزه بیافریند! می گذرم، می گویم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روزها تو را بیشتر از همیشه تنها کلید قفلهای باز و بسته می دانم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احساس می کنم باید تعلقاتم را به تک تک داشته هایم! هرچیز و هرکس! ببُرم و وجودم را به وجود بی نهایت تو پیوند بزنم!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می دانم که این پیوند، پیوند همیشگی ما بوده است...ولی خودت خوب می دانی که سالهاست نور کافی ندیده ام و آب کافی نخورده ام و ریشه در خاک بی ارزشی داشته ام!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاخه هایم خشک شده اند بابا...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;:(&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: بابالنگ دراز عزیز!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شما خیلی تنها هستید !چون ما برای اینکه از قطع وابستگی هایمان آسیب نبینیم می خواهیم به شما وابسته باشیم!... ما را ببخشید بابا...&lt;/p&gt;
&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://todaddy.persianblog.ir/post/61</link>
      <author>jrosha </author>
      <comments>http://todaddy.persianblog.ir/comments/85621/6910354/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-85621.post-6910354</guid>
      <pubDate>Sun, 22 May 2011 09:32:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>!Me Again</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;یکی از روزهای آپریل&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بابایی که هنوز هم آنجایید!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;سلام...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لطفا اینطوری به نامه ام نگاه نکنید!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اخمهایتان را باز کنید! می دانم دیر کرده ام ولی باور کنید در تمام این روزهایی که گذشت به یادتان بوده ام...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزها بدون شما سخت می گذرند و روزهای با شما، آسان! سختی و آسانی جزئی از روزها شده اند و آرامش و اضطراب جزئی از سختی و آسانی!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جالب است که سختی های نوانخانه من را به آسانیِ بودنِ شما سوق می دهند و آسانی ها هم به سختیِ فراموشی شما!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یاد آن جمله می افتم که می گفت: "شک و یقین در من الاکلنگ بازی می کنند"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی زود باز هم برایتان می نویسم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ارادتمند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جروشا - کماکان در امیران!!! ;)&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://todaddy.persianblog.ir/post/58</link>
      <author>jrosha </author>
      <comments>http://todaddy.persianblog.ir/comments/85621/6616559/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-85621.post-6616559</guid>
      <pubDate>Tue, 05 Apr 2011 09:53:21 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
